به قول دايي جان چيزي كه انتها نداره...خريته
زمستون بود..زمان امتحاناي آخر ترم..اونوقتا تهران هنوز هوا سرد مي شد.
ما جمع مي شديم دور هم كه مثلن درس بخونيم انقدر هم داستان جدي بود كه مثل اين بچه مدرسه اي ها قرار مي ذاشتيم با هم هم بريم دانشگاه
همه مون هم كه پاك مفلس بوديم..يه رنوي 5 هم نداشتيم! ( پرايد تازه اومده بود و يه جوري شده بود ماشين رايج بچه ها- در نتيجه من هنوزم رنوي 5 تهران 29 نوك مدادي رو دوست دارم)
يكي از بچه ها يك تويوتا سليكاي نقره اي داشت. نيشتون باز نشه..سيليكاي 76 ..ضبط هم نداشت ماشينش! از اكباتان ميومد و قرارداشتيم يه جايي وسط راه بياد دنبال ما.
قرار شد 10 صبح پل گيشا ( حالا مثلن- يادمه هوا سرد و گرفته بود صبحم بود به هر حال!)
من يه مرضي دارم كه هنوزم هست..سر وقت نمي تونم جايي برم..پس هميشه زودتر مي رم و همه مي گن چقدر فلاني جنتلمنه! چقد وقت شناسه و اينا.
طبق معمول من نيم ساعتي زودتر رسيدم..وايسادم منتظر! خطي ها هي مي گفتن آقا تجريش..همي من مي گفتم نه..هي مي گفتن كجا مي ري..هي مي گفتم منتظرم بابا جايي نميرم. تا يه شولت نوا كرم ( رنگشم يادمه) اومد و جلوتر از من نگه داشت.
من يه ذره نگاه كردم..ديدم يه دختره است..زياد ولي دقت نكردم..گفتم خب منتظر كسيه ديگه
اما منتظر كسي نبود..برگشت منو نگاه كرد..من هم مثل اسب آبي وايساده بودم بربر درختاي پارك ويو نگاه مي كردم. خلاصه يه مدت ديگه منتظر موند..بعد يهوه قييييژژژژ گازشو گرفت رفت.
من اومدم يه ذره پايين تر..يكي از اين مسافر كشا كه جوونتر بود اومد گفت اين براي تو وایساده بودا..منم گفتم نه بابا
خلاصه بروبكس رسيدن و رفتيم دانشگاه..امتحان داديمو و من اومدم بيرون كه بريم تجريش..منتظر وايساده بودم كه....
يك فروند خانم قد بلند لاغر با موهاي صاف و هاي لايت طلايي – كه اون موقع مد بود- و بوتهاي بلند خيلي شيك – كه اونموقع هر كسي بلد نبود بپوشه اومد از جلوي من رد شد..مكث كرد..يه نگاه چپ چپ بدي كرد..به حالت قهر برگشت و رفت پشت فرمون يك شولت نواي كرم نشست..دوستاش هم با كيفيتهاي مشابهي بهش پيوستن!
دسته جمعي يه نگاهي به ما كردن. بعد رفتن
نيما گفت اين دختره رو مي شناختي..چش بود..چيكارش كرده بودي حمال!من كه خودم تازه فهميده بودم كه چي شده..مثل اسب آبي سابق الذكر داستانو تعريف كردم.نيما ( كه خودش يه جورايي ميشد دكتر ناصرالكما) گفت واقعن به قول دايي جان چيزي كه انتها نداره خريته!
FIN
پي نوشت اول: آقا اين دانشگاه ما بزرگ نبود زياد..ولي من ديگه دخترو نديدم. نه خودشو..نه دوستاشو
پي نوشت دوم: مرده شور اين آموزش دانشگاهو ببره كه لااقل امتحاناي ما رو ننداخت يه ساعت
پي نوشت سوم: نمي دونم چرا فكر مي كردم خونشون امير اباده و چقدر خوشبينانه مدتها بالاي امير آباد بسكتبال بازي مي كردم!